ترنم باران

قالب پرشین بلاگ


ترنم باران
برای عشقم
نويسندگان

 

                                        

 افتخاریست در کنار تو بودن 


[ دو شنبه 7 دی 1398, ] [ 5:25 بعد از ظهر ] [ ]

[ جمعه 22 مهر 1390, ] [ 2:20 بعد از ظهر ] [ فرشته ]

کودکی هایم اتاقی ساده بود... 

قصه ای دور اجاقی ساده بود

  شب که می شد نقش ها جان می گرفت

  روی سقف ما که طاقی ساده بود

می شدم پروانه خوابم می پرید

خوابهایم اتفاقی، ساده بود...

قهر می کردم به شوق آشتی

عشق هایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بود و باقی ساده بود...

مستند اسرار کودکی

[ جمعه 22 مهر 1390, ] [ 1:58 بعد از ظهر ] [ فرشته ]

زندگی را دو سه روزی همه مهمان گشتیم

گاه سر مست و به گه گاه پریشان گشتیم

لاجــرم از مـن و تـو آنچه بـه ایام بماند باقی

عـهـد ما بـود کـه با عشق به پیمان گشتیم

[ چهار شنبه 20 مهر 1390, ] [ 8:54 بعد از ظهر ] [ فرشته ]

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ... در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟! شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟! زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه... شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟! زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود! مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟! زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...! مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم !

[ یک شنبه 17 مهر 1390, ] [ 11:37 بعد از ظهر ] [ فرشته ]

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد. پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخممی زدی. دوستدار تو پدر پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام. صبح فردا 12 نفراز مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند. بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفتکه چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.

نتیجه اخلاقی هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید.

[ پنج شنبه 9 تير 1390, ] [ 8:35 بعد از ظهر ] [ فرشته ]

زندگي با همه وسعت خويش محفل ساكت غم خوردن نيست. حاصلش تن به قضا دادن و اقسردن نيست.اضطراب وهوس ديدن و ناديدن نيست.زندگي خوردن و خوابيدن نيست. زندگي جنبش جاري شدن است .زندگی کوشش و راهی شدن است از تماشاگه آغازحیات تا به جايي كه خدا مي داند.

 


[ پنج شنبه 9 تير 1390, ] [ 8:8 بعد از ظهر ] [ فرشته ]

کشتی ایام باحرکت در، اقیانوس زندگی سینه زمان را می‌شکافد و همچنان به پیش می‌رود.جذر و مدّ ناخوشی‌ها وخوشی‌ها گاه، و بیگاه، مهمان دل مسافران می‌شود و تکرار غروب وطلوع خورشید، ندای خاموش سالنامه و تقویم‌ها، وادارشان می‌کند که در آیینه‌ ایام، به تماشای گذر عمر خود بنشینند وباخود بگویند: راستی کشتی ایام از کجا آمده؟ الآن کجا هستیم؟و سرانجام ماچه خواهد شد؟!

[ پنج شنبه 9 تير 1390, ] [ 7:58 بعد از ظهر ] [ فرشته ]

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد: گیرنده : همسر عزیزم موضوع : من رسیدم میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه !!

[ جمعه 23 ارديبهشت 1390, ] [ 5:36 بعد از ظهر ] [ فرشته ]

دختره از پسره پرسید من خوشگلم؟ گفت: نه…..گفت دوستم داری؟….گفت:نوچ…..گفت:اگه بمیرم برام گریه می كنی؟؟؟…..گفت:اصلا….دختره چشماش پر از اشك شد….هیچی نگفت….پسره بغلش كرد و گفت:تو خوشگل نیستی زيباترین هستی….تو رو دوست ندارم چون عاشقتم….اگه تو بمیری برات گریه نمیكنم چون من هم می میرم…..


[ جمعه 23 ارديبهشت 1390, ] [ 2:23 بعد از ظهر ] [ فرشته ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم
امکانات وب

ورود اعضا:

نام:
وب:
پیام:
2+2

خبرنامه وبلاگ:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وبلاگ:
 

بازدید امروز : 54
بازدید دیروز : 74
بازدید هفته : 346
بازدید ماه : 1640
بازدید کل : 21390
تعداد مطالب : 80
تعداد نظرات : 90
تعداد آنلاین : 3



Alternative content




جاوا اسكریپت